ديروز
با نغمه رفتيم شهر كتاب نياوران كه مختصر خريدي بكنم براي سفر... چند هزار
سال بود كه پا توي هيچ كتابفروشياي نذاشته بودم؟! لعنتي... بدجوري دلم
هواي روزگار گذشتهرو كرد... هواي اون روزايي كه وقتي ميرسيدم خونه با دو
تا نايلكس بزرگ پر از كتاب، مامان شروع ميكرد به غرغر كردن كه باز كتاب
خريدي؟ كجا ميخواي بذاريشون... زندگيم شده كتاب كتاب كتاب... كيف ميكردم
از اين نقنقهاي بيانتهاش ...و عشق من، كتاب بود...
از اون روزا تا امروز، اتفاقات زيادي افتاده... از اون حادثههاي غمباري
كه يهو مسير زندگيتو عوض ميكنه و ناغافل تبديل ميشي به يه آدم ديگه كه
خودتم خودتو نميشناسي...
ديروز
لابهلاي قفسههاي دَلِ دَل از كتاب، با خودم فكر كردم كه راستي راستي به
اين تنها شدن احتياج دارم. سفر به موقعي است... من گم شدهام و فقط خودم
ميتونم خودمرو پيدا كنم... اگر فرصت گشتن دنبال خودم رو داشته باشم و
اميدوارم كه سفر اين فرصت رو بهم بده... مهلت زيادي ندارم... بايد زودتر
اين اتفاق بيفته... خيلي اميدوارم
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
+| نوشته شده توسط ندا در جمعه 10 شهریور1385 و ساعت 11:59 |