تبليغاتX
رونوشت برابر اصل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
کلکسیون
یک ربع ساعت آب سرد پاشیدن به صورتم هم کمکی نکرده بود، دلم می خواست دوباره برگردم تو تخت و دست کم یکی دو ساعت دیگه بخوابم اما بایدهای زندگی، معنی پلکای سنگین من رو نمی فهمن یا می فهمن و به روی خودشون نمی آرن... این پیاده روی هر روزه تا ایستگاه قطار، تو هوای سنگین شرجی که انگار همه نیروهای زمین و زمان در جهت خلاف من دارن حرکت می کنن به اندازه کافی سخت هست، دو قدمی اتاقک زباله دونی آپارتمانای نزدیک ایستگاه که می رسم بوی تعفن زباله های ولو روی زمین، زندگی رو سخت تر هم می کنه. گربه های ولگرد و کفترای بی نوا اما سور و ساتی راه انداختن کنار این خوان گسترده... سعی می کنم با دهن نفس بکشم تا کمتر دماغم از بوی ترشیدگی و تعفن بسوزه. زن میانسال هندی، لابه لای کوه زباله، کیسه به کیسه دنبال چیزکی به درد بخور می گرده و من می بینم و می گذرم...

هدفون توی گوشمه و "سوئینی تاد" با  همه توانش داره کینه سالیان سال رو تو گوشای من فریاد می کشه. آفتاب تنده و چشمم رو از پشت عینک آفتابی می زنه. سرم رو می اندازم پایین و قدم هام رو می شمرم، یک - دو - سه... آخرین لحظه چشمم می خوره به اخ تفی که روی زمین افتاده و قدم بعدی رو جای دیگه ای می ذارم، چهار- پنج - شیش- هفت... اخ تف بعدی و راهی که باز کج می شه... مردکی که جلوتر از من داره راه می ره انگار با خودش شرط بسته تا خود ایستگاه قطار، آسفالت خیابون رو با اخ تف هاش خط چین کنه... یاد قصه کودکی ها می افتم و هانسل و گرتلی که راه خونه تا جنگل رو با خرده نون های توی جیبشون نشون گذاری می کردن... به مرد نگاه می کنم و به خودم می گم حتما می دونه که پرنده ها همه خرده نونا رو خوردن و هانسل و گرتل راه برگشت رو پیدا نکردن!


"سوئینی تاد" به انتقام  پلیدی های سالیان،  داره به همه شهر وعده مرگ می ده.... یه وقتی باید فکر  کنم تحمل همه پلیدی های سالیان دور و نزدیک راحت تر بود یا صبوری در مقابل بوی زباله و ردپای اخ تفی مرد هندی؟
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه 20 مهر1387 و ساعت 1:7 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar