| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
!کافهاي كه دوستش دارم
گربه نشسته روی پام. یه جوری به ضرب و زور ناخنهاي كوتاش كه ديگه نه ضربي داره، نه زوري، خودشو نگه داشته كه نسره پايين. زل زده تو چشمام با اون دو تا تيله سياهش. تو نگاش شوقه، شعفه، تعجبه... ميگه من كلي منتظرت موندم، ميگه چت شده؟ چرا تحويلم نميگيري؟ داره پشت دستمو ليس ميزنه، زبونش زبره، محبتش اما صافه، زلال... گيجم، حواسم سر جاش نيست... دست ميكشم سرش، بين دو تا گوشاش، اما زرنگتره از اونه كه نفهمه فكرم جاي ديگهاس، آروم ميپره پايين، ميره گوشه تخت ميلمه. ازش ممنونم كه حالمو فهميد. ************************* پريروز با آني قرار گذاشتم روبهروي سينما فرهنگ، ميخواستيم بريم يه قدمي بزنيم، يعني خداحافظي و اين حرفا... زود رسيدم، هميشه زودتر از موعد ميرسم... يه كم اين پا و اون پا كردم، وقت نگذشت، اوووووووووووووووه، حالا كو تا ساعت شيش و نيم؟ رفتم طرف باجه فروش بليت... براي پنجشنبه ساعت شيش، سه تا بليت رزرو كردم، آخرين سينماي وطني! ************************* ساعت پنجو نيمه... نيم ساعت تا شروع فيلم مونده... گفتم كه هميشه زود ميرسم. با نغمه يه سر ميريم تو دارينوش. غمم ميگيره اينجا. از كاسبكاري دارينوشيا خوشم نميآد، اما دنيا اين جورياس ديگه، كسي هم از من نپرسيده كه دوست داشتم چه جوري بود... چشم نغمه ميافته به پوستر سياه و سفيد مارلون براندو، براندوي جوون، تو فيلم در بارانداز. ميگم ميخوايش؟ ميگه فكر نكنم فروشي باشه، من اما تقريبا مطمئنم كه اهالي دارينوش از آب هم كره ميگيرن، اين يكي هم حتما فروشيه... و هست. نغمه خوشحاله. بهش ميگم قابش كن، ميگه ميزنمش به ديوار. مامان ميگه چند سالته تو؟ ... چه فرقي ميكنه؟ ************************* نشسته و ننشسته، فيلم شروع ميشه... نه تبليغي، نه چيزي... در جا. از همون لحظه اول ميگيري كه كافه ستاره يه جور ديگهاس، يه جوري كه خوشحال ميشم وقتي همون دقيقه اول فيلم، دو تا خانم بغل دستيم، بعد از كلي نق و نوق، از جاشون بلند ميشن و ميرن بيرون. دلم ميخواد سكوت باشه، محض... و چشمم دوخته شه به دود سيگار و گوشم تيز بشه براي شنيدن پچپچهها. ************************* نميخوام از داستان فيلم چيزي بگم، فقط ميخوام بگم از سامان مقدم ممنونم، از پيمان معاديخواه، از افسانه بايگان، پژمان بازغي، شاهرخ فروتنيان، مسعود رايگان، از رويا تيموريان و از حامد بهداد ممنونم كه لذتي رو بهم هديه كردن كه بعد از بوتيك، ديگه تكرار نشده بود. سرم بدجوري درد ميكنه. بغضم نتركيد. به تكتك مويرگاي مغزم داره فشار ميآد. بايد ميزدم زير گريه، اما نزدم. ************************* اپيزود آخر رو بيشتر از اون دوتاي قبلي دوست داشتم. چه فاصله بعيدي است از زن زندانبان زندان زنان تا ملوك كافه ستاره. چقدر اين ملوك خوبه، عزيزه، چه زن نازنينيه اين ملوك با اون همه عشوه انبار شده تو حصار تنش. با اون چشماي غمزده پرغمزهاش، با اون دل چشم انتظارش. چقدر دعا دعا كردم كه خسرو بياد تا صورت پرچروك ملوك شاد بشه. وقتي شلهزرد ميپخت، منم با اون نذر كردم كه خسرو برگرده... ************************* لعنتي، خسرو... كاش اينجوري نميشد. تو ديدي كه چه سرخاب- سفيدابي كرده بود برات ملوك. تو كه ميدونستي نازنينه... وقتي داشت لباست رو با اتو خشك ميكرد، چي تو كلهات ميگذشت؟ ميدونستي اومدي سراغ كي... كه هر چي داشت و نداشت از لاي رخت و لباس و ملافه و تشكش درآورد دو دستي داد به تو كه زندگيتو بخره. ديدي اشكاشو... اطواراي جلوي آينه هيچ كدوم به كارش نيومد... اما تو كه حرف دلشو خونده بودي تا آخر... آخ كاش اينجوري نشده بود... ************************* همه روزنامهها بايد جمع بشن با اون خبر نحسشون... ابي، ميدونم غمت خيلي سنگينه. دلت چقدر بزرگه با اين همه غصه كه تلنبار شده روش اما دم نميزنه. حالا كه نيستي، كي سنگريزه جمع كنه، بچينه پاي پنجره، تا شب به شب يواشكي اهل محل، بزنه به پنجره اتاق سالومه واسه قراراي رو پشتبوم... نميگي تا كي منتظر بمونه پشت شيشههاي رنگي اتاقش... ************************* آخراي فيلم يكي ميگفت يعني چي؟ مگه اينا نمرده بودن، دختره برگشت، نرفته؟ ملوك با اين پسره عروسي كرد؟ ما كه هيچي نفهميديم، چه فيلم بيسر و تهي بود... دلم ميخواست بگم حالا گیرم که درست نفهمیدین چی به چیه؟ اما چه فرقي ميكنه كه اينا مردهان يا نه؟ كه ملوك با اين پسره ازدواج كرد يا نه؟ كه سالومه رفت يا نه... زندگيشونو ديدين، آرزوهاشونو، حسرتاشونو، واموندگيا و بدبختياشونو و خوشحاليهاي كوچيكشونو. همين بس نيست؟ ************************* من این لذترو دوباره به دست آوردم، لذت بردن از اثري كه دوستش دارم. وقتي از اهل هنر دوري و از حواشي و داستانهاشون، راحت دل ميسپري به ماجرايي كه برات نقل ميكنن. و من اين لذترو سالها بود كه از دست داده بودم. امشب فكر كردم، سالها از بازي رويا تيموريان لذت نبردم چون شخصيت واقعياشرو دوست نداشتم... حالا بعد از چند سال دوري از تئاتر، تونستم از بازي دلنشينش غرق لذت بشم. نميتونم باور كنم اين همه ظرافت زنانهاي كه در ملوك موج ميزد، حاصل نگاهي مردانه باشه( نگاه مردي، چه در مقام نويسنده و چه در مقام كارگردان)، مطمئنا در اين همه زنانگي ملوك، تيموريان نقش بزرگي به عهده داشته. و البته جسارت مقدم هم در انتخاب او در چنين نقش متفاوتي، نشانه ذوق و هوش سرشار اوست. و در مورد حامد بهداد هم دلم ميخواد يه كوچولو بنويسم. روزگار كلكلش با همه، سر عشقش به مارلون براندو، با اون موهاي تراشيده جلوي پيشونيش و چشمايي كه سخت ميشد توشون مستقيم نگاه كرد، انگار خيلي دور نيست... اگرچه ده سالي از اون روزا گذشته... ... نغمه گفت آهان يادم اومد. فيلم وحشي بود. من فيلم وحشيرو داشتم و حامد فيلم آخرين تانگو در پاريسو. آخرشم نه نغمه كوتاه اومد، نه حامد... اما مطمئنم كه آرشيو حامد هم مثل آرشيو نغمه، خيلي زود كامل شد. خوشحالم كه حامد با اون ديوونهبازياي منحصر به فردش، به بدل خندهدار و وطني براندو تبديل نشد. حامد، حامده و وحشتناك بازيگره. از اون بازيگرايي كه وقتي داره بازي ميكنه، تو هر نقشي، راحت ميتوني باورش كني و هر چي نقش سختتر ميشه، تو بيشتر براش دلدل ميكني، سادهتر بهش دل ميبازي. چه عشقي ميكنه اين حامد با نقشش، چه معاشقهاي...
************************* خيلي طولاني شد، فقط يه خط ديگه: حتما كافه ستاره رو ببينين! چه اهميتي داره كه بازسازي يك فيلم ديگهاس. مهم اينه كه همه چيزش درسته و سر جا.
|+| نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه 30 شهریور1385 و ساعت 21:45 |
|
درباره وبلاگ
![]()
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1387مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 پيوندهای روزانه
Malaysian Association Of Tour And Travel Agentsایساتیس سفارت ایران در مالزی بانک اطلاعاتی و راهنمای ایرانیان مالزی Eye On Malaysia British Council اطلاعات مالزی جستجوی کار در مالزی لیست دانشگاه های مالزی سرپرستی دانشجویان ایرانی در شرق آسیا خاطرات یک مسافر مهندس جوان از هر دری سخنی سینادیلی مالزی و من خبرنامه مالزی فردا قصه های سفر به مالزی کاوش در مالزی نیمه پر لیوان در میان آسمان خراش ها آرشيو پیوندها پيوندها
کمانگیرعکسهاي علی تهرانی فتوبلاگ سام Photo.net كتابهاي رايگان فارسي فرهنگ لغت فارسی آن لاین دیکشنری انگلیسی تصویری آن لاین دیکشنری انگلیسی - مالایی آن لاین The Internet Movie Database موزیک آن لاین 1 موزیک آن لاین 2 صد روز تنهایی مری مون ورقی بزنم، ورقی بخورم نیکی زیر آسمان استرالیا سفر یعنی زندگی لیست وبلاگ های فارسی ایرانیان خارج از کشور Travel Daily News World Tourism Organization Tourism Malaysia Travel Into World Wikitravel Iran Travel Lonely Planet Tripadvisor Virtual Tourist Irpedia Tourism Partnership کویرهای ایران خبرگزاری میراث فرهنگی سایت جامع گردشگری ایران سازمان منطقه آزاد کیش آژانس خبری هنر صنعت توریسم و جاذبه های گردشگری صنعت توریسم و جاذبه های گردشگری My Privacy Arabian Golf قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |