تبليغاتX
رونوشت برابر اصل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
من و دلواپسی هایم

تا بوده همین بوده. تو با همون سرعتی که فکر می کنی داری بهش نزدیک می شی، در واقع داری ازش فاصله می گیری... تفاوتی نداره که هدف چیه اما عاقبت من عادت کردم بپذیرم رسیدن شکل رویاست... بعید، بعید، بعید.

شاید هم انقدر سرعت گرفتم که همه چی پشت سرم جا مونده... شیر تو شیریه این دنیا. سر در نمی آرم از کارش

بگذریم... دوستای خوب، آخه از آدمی که سر از کار خودش درنمی آره، چه طوری توقع راهنمایی دارین؟ من فعلا تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشم... یعنی اون یه خورده مغزی که تو جمجمه دارم، فعلا گفته دیگه توان ادامه دادن نداره... گفته خسته است و مرخصی استعلاجی لازم داره... نمی شد بگم نه، بنابراین مخ بنده برای مدت نامعلومی تشریف بردن سفر من باب تفریحات سالم... امیدوارم گشایشی در کار بشه که البته بعیده.

خبرای خوبی از ایران نمی شنوم... دلواپسم و کاری از دستم برنمی آد. همه این سال ها هیچ کاری از دستم برنیومد. خیلی سخته که بدونی باید یه کاری کرد و نتونی. از جنگ نفرت دارم و حالا همه دارن از جنگ حرف می زنن. حتی اگر جنگی هم در نگیره، تاثیر این فشارها بازم رو گرده مردم بی نواییه که سال هاست دارن تاوان خودخواهی یک عده دیگه رو می دن. و اگر خدای ناکرده جنگ بشه، که امیدوارم هرگز چنین اتفاقی نیفته، خود فاجعه است.

یکی به من بگه بالاخره یه روزی همه چی مرتب می شه... زندگی سر و سامان می گیره... اعصاب های منقبض و فشرده، راحت می شه... یکی به من بگه یه روزی مردم خوشحال می شن... غم شسته می شه... مردم خندان می شن... دیگه کسی به ما نمی گه چرا همیشه عبوس و گرفته این... دیگه دروغ و ریا نشانه راستی و درستی نیست...

لطفا یکی به من بگه کی بالاخره همه این اتفاقا می افته؟

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
|+| نوشته شده توسط ندا در جمعه 6 بهمن1385 و ساعت 16:49 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar