تبليغاتX
رونوشت برابر اصل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تکه پاره ها

۱.هاستل سوت و کوره حسابی.بیشتر ایرانی ها، عید رو برگشتن ایران تا کنار خانواده هاشون باشن اما نمی دونم این چینی ها، کره ای ها، عرب ها یا ویتنامی ها کجا غیب شون زده؟! چند روز پیشتر برای کاری رفته بودم کوالالامپور. ترافیک وحشتناکی بود.خانمی که همراهم بود سوال کرد: این جا همیشه همین قدر ترافیکه؟ جواب دادم: نه، خب شب عیده، مردم خرید دارن... یه خورده چپ چپ نگاهم کرد و با یه ذره طعنه گفت: مادر! عید ماهاست، به اینا چه!! فقط لبخند زدم.

۲.منظره پنجره اتاقمون رو خیلی دوست دارم.رو به رو، اون دور دور، چند تا تپه سرسبزه که بیشتر وقتا دورش رو مه گرفته.تصویر آشنای شمال ایران خودمونه انگار. اما نزدیک تر رو که نگاه کنی، روی حاشیه برآمده دیوار رو به رو، ردیف کبوترهای چاهی رو می بینی، که هر روز صف می کشن منتظر جیره برنج شون.یه ربع بشه بیست دقیقه که از موعد غذاشون گذشته، طلبکار بال بال می زنن لب پنجره و غرغرشون همه جا رو بر می داره. من حسنک شون شدم. می گن قوقو، نداهه ما گرسنه ایم، کجایی؟!!!!

۳. اگر تو ایران،فصل به فصل باید نگران سوسک و موش می بودیم و سمپاشی پشت سمپاشی می کردیم تا از شر این جانورهای مزاحم خانگی خلاص شیم، این جا باید از روز اول به خودمون بقبولونیم که باید با جماعت تر و فرز همیشه در صحنه مارمولک های خانگی کنار بیایم. هیچ راهی نداره انگار. مارمولکه دیگه،بالاخره یه راهی پیدا می کنه که سرشو بندازه پایین، بیاد تو حریم شما جا خوش کنه. جالب این جاست که هم این کوچولو از هیبت درشت و نخراشیده آدما می ترسه، هم آدما از قد و قامت ریزه فرز اون می ترسن. من نمی دونم اینا که چشم ندارن آدما رو ببینن، چرا صاف پا می شن می آن تو خونه زندگی مردم... روزای اول با دیدن یه مارمولک، جیغ می زدیم، می رفتیم بالای میز و صندلی،داد می زدیم تا یکی از این بچه چینی ها بیاد با روزنامه لوله شده بزنه تو سر مارمولکه و بعد که گیج شد، بگیرتش و بندازتش بیرون و به ما بگه مارمولک که ترس نداره، پشه ها رو می خوره، خیلی هم خوبه و ما هراسیده می گفتیم خب بره پشه های بیرون خونه رو بخوره و اونا چپ چپ نگاه مون می کردن و به زبون خودشون راجع به ما آدم فضایی ها یه چیزایی می گفتن و خنده کنان می رفتن بیرون. حالا اما حضور مارمولک ها عادت شده... شما می دونستین مارمولک صدا داره؟

۴.تو این مالزی هیچ غذایی طعم متعادل نداره. غذاها یا خیلی تندن، یا خیلی شیرین یا خیلی بی مزه. غذاهای دریایی شون رو هم که من یکی بمیرم دیگه امتحان نمی کنم، از بس که مزه لجن می ده.البته تا حالا لجن نخوردم اما فکر کنم طعمش بی شباهت با این غذاها نباشه. دلم لک زده واسه یه کوچولو پنیر تبریز خودمون که این جا هر چی پنیر خوردیم، خوب خوبش شبیه پنیر شبنم بوده. تازه صد رحمت به پنیر شبنم.چند روز پیش، رفتم سوپرمارکت که خرید کنم، گفتم جهنم ضرر،بذار از این پنیر دانمارکی بخرم( البته باید می نوشتم پنیر گل محمدی!) شاید خوشمزه تر باشه، کلی پول دادم بابتش،چشم تون روز بد نبینه، این یکی انقدر شوره که از گلوی آدم پایین نمی ره، نه به ضرب چای شیرین، نه به زور گوجه و خیار. راستی این جا نون درست و حسابی هم پیدا نمی شه. فقط نون تست می خورن بی نواها. نون های دیگه شون، که تو نون فانتزی فروشی های ایران به وفور و با تنوع خیلی بیشتری پیدا می شد، انقدر بی خودی گرونه که می گی اگه هوسه، یه دفعه بسه... دو سه هفته پیش، رفتم یه باگت خریدم، نصف باگت های ایران، به پول ما می شد ۸۰۰ تومن. کوفتم شد ساندویچی که باهاش درست کردم!

نوشتنی زیاد دارم از بس که این مدت تنبلی کردم یا گرفتار بودم و هیچی ننوشتم، اما فعلا مطلب داره طولانی می شه و می ترسم حوصله تون نیاد تا آخرش بخونین.

فعلا تا بعد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
|+| نوشته شده توسط ندا در سه شنبه 7 فروردین1386 و ساعت 6:25 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar