تبليغاتX
رونوشت برابر اصل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
...باز باران

چه هوای دلنشینی بود امروز. بارون ملایم بود و یکنواخت، نرم و لطیف.این جور وقتا انگار که بارون داره نرم نرمک برگای درختا رو ناز می کنه. انگار که درختا دستاشون رو باز کردن که بارون رو بغل کنن و نوازش ها و بوسه هاش رو ابدی کنن تو آغوش شون.فاصله من و جنگل یه پرده است آویخته بر پنجره. هوای جنگل که بارونی می شه، حسرت می خورم که عاشق نیستم و باور کنید که بدشانسی بزرگی است. از سال ها دورتر، آرزوی این پنجره رو داشتم، حالا دارمش؛خدا رو شکر اما ... و از بد حادثه همیشه یه "اما"یی هست که چوب لای چرخ آرزوها بذاره.

تو قاب پنجره فقط آسمونه و جنگل و سکوتش. سکوت جنگل اما یه جور دیگه است. پرنده هاش که می خونن، غورباقه هاش که چه چه می زنن، جیرجیرکاش که کنسرت می دن، دلم می خواد به هیچ چیزی فکر نکنم غیر از همون لحظه آرامش و سکوت.اما فکر ،کم کمک می خزه لا به لای سکوت جنگل و نوازش بارون. یه وقتا، تنهایی سخت می شه، انتظار سخت تر و لحظه های گذرای زندگی، شمردنی می شن و شمارش لحظه ها تند و تندتر و راه، پرپیچ و خم تر و جاده های نرفته، بیش و بیشتر. ترس مبهم فردا، فردای شاید باز هم تنها، وحشت گم شدن معنا و رسیدن به عبارت خب، که چی؟

دلواپسی فردا، بی دوست داشتن و بی دوست داشته شدن،دلهره پس فردا،دل دل تونستن ها و نتونستن ها، تصویر عاشقانه جنگل بارونی رو کدر می کنه از پشت قطره های بارون چشمام. این روی سکه، ابرای دل من ،تیره و تار و نامهربونن... پرده رو می کشم که تیرگی شون، روشنای عاشقانه بارون و جنگل رو بدرنگ نکنه.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
|+| نوشته شده توسط ندا در سه شنبه 9 مرداد1386 و ساعت 23:56 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar