بايد
باور كنم كه راستي راستي رفتني شدم... پذيرشم چهارشنبه گذشته اومد و بليط
رو هم براي چهارم مهر رزرو كردم. خلاصه ماجرا، اگر بار گران بوديم و
رفتيم.............
فكر
نميكنم زندگي راحتي در انتظارم باشه، اما به امتحانش ميارزه، مخصوصا در
اين شرايط بلبشوي مملكت از جان عزيزتر كه آب خوردن هم احتياج به كسب مجوز
از مقامات بالا داره.
فقط
مدام دارم به اين فكر ميكنم كه چي ميشد اوضاع جوري نبود كه هر روز اين
همه نيروي جوان و پرانرژي از ايران خارج بشن به اميد پيدا كردن راهي براي
رستگاري!!!!!!!!!!
چه اشكالي داشت كه اينجا انقدر جهنم نبود و من و ما ميمونديم تو شهر خودمون تا همه فكر و انرژيمون صرف آباد كردن همينجا بشه؟
اين حرفا تكراريه، اما چه ميشه كرد؟ انگار به ازاي هر يك نفر كه تصميم به سفر ميگيره بايد گفته بشه
مطمئنم دلم بدجوري براي فاميلا و دوستام تنگ ميشه اما فكر نكنم براي زندگي دوباره توي اين خر تو خري دلتنگ بشم...
اطلاعات
ضد و نقيضي در مورد مالزي دارم، تا توي شرايطش قرار نگيرم، نميتونم هيچ
قضاوت درستي داشته باشم. اگرچه يه سفر توريستي هفت- هشت روزه اونجا بودم
اما براي شناخت همه جوانب كافي نبود.
اميدوارم قبل از سفر بازم يه سري به اينجا بزنم.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
+| نوشته شده توسط ندا در شنبه 4 شهریور1385 و ساعت 11:4 |