تبليغاتX
رونوشت برابر اصل
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مردانِ خشن، مردانِ مرد


برداشت اول- بلیت سینما رو خریدیم اما تا شروع فیلم یک ساعتی باقی مونده، تا اون وقت راه می افتیم و کمی توی مرکز خرید قدم می زنیم. هوا گرمه و ما هم خسته، اولین نیمکتی که پیدا می کنیم، می شینیم. سال نوی چینی نزدیکه و مرکز خرید حسابی شلوغه از چینی هایی که دارن خرید سال نو می کنن. گاهی صدای خنده ای می شنویم، گاهی هم صدای پراز هیجان دختر و پسرای جوون رو که زندگی رو آسون گرفتن و خوش می گذرونن. صدای فریادی می شنوم. جدی نمی گیرم، فکر می کنم یه نفر داره شوخی می کنه با دوست یا دوستاش. اما صدا ادامه داره. صدای بدهنجار یک مرد جوان هندی که فریادهاش بلند و بلندتر می شه و هیچ صدایی در جواب فریادهاش به گوش نمی رسه. برای من و دوستم، چنین هیاهویی غریبه تو این دیار. اولین باره که صدای فریاد کشیدن می شنویم. کنجکاو می شیم و از کنار نرده ها، به دنبال صدا، طبقه پایین رو نگاه می کنیم. مرد هندی خیلی دور نیست. درست در مقابل چشمان ما، داره سر یک زن هندی هم سن و سال خودش نعره می کشه. زن داره التماسش می کنه اما ما فقط حرکاتش رو می بینیم. نفسش در نمی آد انگار. مردم با حیرت شاهد صحنه هستن و مردک انگار که جری تر شده، با دست محکم زن رو به عقب پرتاب می کنه و صداش رو بلندتر می کنه. از کلمات چیزی نمی فهمیم اما زن انگار دنبال گوشی موبایلیه که در دست مرده و عاجزانه التماس می کنه... مرد آشکارا از این بازی چندش آور لذت می بره. از خرد و حقیر کردن زن، در یک مکان عمومی و داشتن این همه تماشاچی. مردک هندی داره نمایش اجرا می کنه. نمایش مرد بودن، قدرت نمایی... زن هنوز بعد از این جنجال، با وجود این همه تماشاچی، فکر آبروشه. هنوز صداش درنمی آد، فقط التماس کنان دنبال مردک می دوه و صدای فریاد دور می شه. حالمون بدجوری گرفته شد.

برداشت دوم- ساعت یک و نیم - دو نصفه شب به زور بالاخره خوابم برد. انقدر گذشت که هنوز خوابم عمیق نشده بود. از سر و صدای فریاد و شیون از خواب پریدم. گیج بودم اولش، طول کشید تا بفهمم تو خونه من خبری نیست و صداها از بیرون می آد. اومدم توی هال، پشت پنجره، مرد هندی، عربده می کشید و زنی یا دختری رو کتک می زد تو پارک پشت خونه من. ضربه ها انقدر محکم بودن که صداشون تا طبقه نهم می اومد و من تنم درد گرفته بود.زن ضجه می زد و مردمانی هم دور تا دور این معرکه جمع شده بودند و تماشا می کردن. هر چه تعداد تماشاچی ها بیشتر می شد، مرد جری تر می شد و با قدرت بیشتری ضربه می زد. صدای ضربه ها و زنجموره زن، تمام بدنم رو می لرزوند.... مأمور پارک نزدیک شد و چیزی گفت انگار از فاصله دور، جرأت نکرد نزدیک بشه. مرد هندی، شروع کرد به فریاد کشیدن سر زن. انگار فحش می داد و تهدید می کرد که زن صداش درنیاد. زن زوزه می کشید زیر بارون مشت و لگد و مردم نگاه می کردند و من نگاه می کردم و همسایه ها، همه از پشت پنجره ها نگاه می کردند و دیگر هیچ...
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
|+| نوشته شده توسط ندا در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 14:56 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar