حمید هامون داره کتاب رو ورق می زنه و نقشه ایران رو از قدیم تا دوره
معاصر مرور می کنه، به صفحه آخر که می رسه با تعجب می پرسه؟ " اِ.... این
چرا انقدر کوچولو شد؟!"تو
کلاس نشستم و استاد داره مثال می زنه از امکانات مختلفی که در جذب توریست
مؤثره و مثال می زنه، از مالزی، از فرانسه، از فنلاند، از مالدیو، از چین،
از دوبی... از ایران اسمی نمی آره، من تنها دانشجوی ایرانی کلاس هستم و
احساس می کنم گلوم رو بغض پر کرده.می آم خونه، مامان منتظرمه. می
شینیم به گپ زدن، اتفاقی فولدری رو باز می کنم که ترانه " یار دبستانی من"
توشه. به مامان می گم نمی دونم تازگی ها چرا انقدر اشکم زود در می آد....
اسم ایران رو که می شنوم یا هر چیزی که به ایران مربوطه، گلوم می سوزه و
چشمام داغ می شه. مامان می گه : منم همین طور.عکس های ایران رو
توی گوگل سرچ می کنم، اولین صفحه فقط کاریکاتورهای ضدایرانی می آد و عکس
موشک و جنگ... ایرانی که ما می شناختیم کو؟ کجاست؟ گم شده، نیست.... پیداش
نمی کنم....* * *Photographer: Oriana - From Italy
مطلب را به بالاترین بفرستید:
|
+| نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه 9 اسفند1386 و ساعت 15:18 |