لحظههایی برای زندگی
اول- سلف سرویس دانشگاه، شلوغ پلوغه. غذام رو میگیرم و میآم سر میزی که دوستم برامون جا گرفته، میشینم. سینی غذا رو روی میز نذاشته به دوستم میگم امروز تینا رو دیدی؟ میپرسه تینا؟ میگم اون همکلاسی ویتنامیام. انقدر خوشگل و بانمک شده... میگه بهش گفتی؟ میگم نه! میگه کاش میگفتی. حتماً خوشحال میشد. یه آن فکر میکنم راست میگه. چرا به فکر خودم نرسید؟
دوم- توی مکدونالد نشستیم دور هم. از نصفهشب گذشته. سیبزمینی سرخکردهها رو ریختیم توی سینی و همه داریم میخوریم و چرت و پرت میگیم. داره خوش میگذره. یکی یه چرندی میگه و همه قاه قاه میزنن زیر خنده. بلند و پرحجم. منم خندهام گرفته اما فقط لبخند میزنم. دوستم شاکی میشه و بهم میگه اَه! بابا انقدر این عضلات صورتت رو منقبض نکن. راحت بخند لعنتی! این جا هیشکی بهت نمیگه چرا میخندی، هیشکی نمیگه چرا بلند میخندی... هیچی نمیگم اما حرفش تو ذهنم میمونه.
سوم- وارد استارباکس که میشیم هنوز خلوته. سفارش میدیم و میآییم تا یه گوشه دنج پیدا کنیم و دور هم باشیم. سرِ حوصله نوشیدنیهامون رو میخوریم و گپ میزنیم. داره شلوغ میشه، کمکم واسه تازهواردین جای نشستن نیست. به بچهها میگم بیاین تا اینا ما رو بیرون نکردن، خودمون محترمانه بریم بیرون. با یه هووووووم کشدار جوابم رو میدن و هیشکی تکون نمیخوره. سرشون گرمه به اینترنتبازی، دارم دِل دِل میکنم که کسی چیزی بهمون نگه. هیچ کس حرفی نمیزنه، حتی نگاه معناداری هم نیست. لپتاپ رو روشن میکنم و تا همیشه یادم میره که نگران بودم.
"برای دوستی که لحظههای سادگی رو با هم زندگی کردیم!"