Homesick

هفت ماه از خروج من از ایران و زندگیم تو مالزی گذشته و بالاخره من هم احساس Homesick شدن کردم! هفته پیش، سخت ترین روزهای زندگیم رو تو مالزی پشت سر گذاشتم. به قدری دلتنگ خانواده ام شده بودم و انقدر به روزهای گذشته دور و نزدیک فکر کردم که عملا زندگیم فلج شد و حتی باعث شد چهار روز متوالی هیچ انگیزه ای برای حضور در کلاس نداشته باشم. اتفاقی که برای بعضی از هم کلاسی هام که این چند ماه رو با هم گذرونده بودیم خیلی عجیب بود...


ادامه نوشته

کمی هم توصیه‌های ایمنی

امروز ترم جدید شروع شده و مطمئن هستم که سرم حسابی شلوغ خواهد شد. سه ماه فرصت دارم تا جایی که می تونم از بابت زبان انگلیسی از خودم کار بکشم.

مطلبی رو که می خوام در موردش بنویسم، دیشب یک بار کامل تایپ کردم اما با بدشانسی کامل وقتی خواستم ثبتش کنم، اینترنت قطع شد. نمی تونم خودم رو قانع کنم که اول تو ورد تایپ کنم و بعد منتقل کنم این جا. هم فورمتش بهم می ریزه و هم دیگه تازه نیست برام...

ادامه نوشته

فکر نکنید که من زرنگ شده‌ام!

این که دارم تند و تند مطلب جدید می نویسم شاید به خاطر عذاب وجدانیه که این مدت پیدا کردم بابت آپ نکردن وبلاگ به مدت های طولانی. یه جور جبران مافاته شاید و در عین حال می دونم که به زودی، یعنی از روز دوشنبه که ترم جدید شروع می شه و کمی مشکل تر از ترم قبلی خواهد بود، احتمال این که فرصت کنم دوباره سراغ این جا بیام تا مدتی منتفی است...

ادامه نوشته

خُرده توضیح روشنگرانه

سلام به روی ماه همه تون.

خواستم که جواب کامنت های پست قبلی رو زیر خود کامنت ها بدم، اما دیدم خودش می شه یه پست گردن کلفت.این شد که ترجیح دادم این جا جواب بدم...

ادامه نوشته

تکه پاره ها

۱.هاستل سوت و کوره حسابی.بیشتر ایرانی ها، عید رو برگشتن ایران تا کنار خانواده هاشون باشن اما نمی دونم این چینی ها، کره ای ها، عرب ها یا ویتنامی ها کجا غیب شون زده؟! چند روز پیشتر برای کاری رفته بودم کوالالامپور. ترافیک وحشتناکی بود.خانمی که همراهم بود سوال کرد: این جا همیشه همین قدر ترافیکه؟ جواب دادم: نه، خب شب عیده، مردم خرید دارن... یه خورده چپ چپ نگاهم کرد و با یه ذره طعنه گفت: مادر! عید ماهاست، به اینا چه!! فقط لبخند زدم...


ادامه نوشته