غیرقابل بازیافت

سِر شده انگار، می‌دونه که باید چیزی حس کنه، باید واکنشی نشون بده، اما هر چی که هست از آستانه ادارکش رد شده. فقط می‌دونه چیزیه که دوستش نداره، که حسی گنگ و نامفهوم شبیه مور مور شدن و دل به هم زدگی بهش می ده. حسی مبهم از جنس جبر که نمی‌شه ازش فرار کرد، که بخشی از زندگی‌شه... نه! اصلاً خودِ خودِ زندگی‌شه. چیزی مثل اکسیژن، خون، عصب که توی همۀ اعضاء و جوارح و بافت‌های بدنش تابیده و تنیده.

قدیم‌ترها گاهی فکر کرده بود ازش دور بشه، بعضی وقتا دلش می‌خواست همۀ حجم فشرده و کوچیک این تودۀ بدشکلِ نافُرم رو بریزه توی کیسۀ زباله، سرش رو گره بزنه، بندازه قاطی آشغالا و خلاص! بعد راه خودشو بره... اما هر بار منصرف شده بود، هر بار وسوسۀ تجربۀ حسی شبیه درد و لذت توأمانِ فشار انگشت‌هاش روی جراحتی که داشت خشک می‌شد، اغواش کرده بود. همین شد که جایی زیر پوست تنش پنهانش کرد برای لحظه‌های نشئگی! اما نفهمید که توده خزید و بالا آمد و چسبید بیخ گلوش، نفهمید که باهاش همه جا رفت، تا اون سرِ دنیا، تا لحظه‌های خلوتِ عاشقی، تا دقیقه‌های سکوت و تنهایی، تا شب‌های طولانیِ خوشگذرونی، تا روزهای بی‌انتهای خیال‌بافی... و هر بار، تودۀ کریه از زیر پوستش می‌خزید و می‌پیچید و بیرون می‌آمد و حسرت زندگی کردن اون لحظه‌ها رو براش شکل یک آه کشدار می‌کرد.

دستش رو روی تنش می‌کشه، اما پوستش رو احساس نمی‌کنه. در امتداد برجستگی توده پیش می‌ره، تا روی گلوش... بالاتر، تا صورتش،  تا چشماش... جلوی آینه قدی می‌ایسته. رو به روش، یه حجم فشرده و انبوه از توده‌ای بدشکل و نافُرم زل زده توی صورتش. کسی اون طرف‌تر، بی‌حوصله و منتظر، کیسۀ زباله رو این دست، اون دست می‌کنه.

لحظه‌هایی برای زندگی

اول- سلف سرویس دانشگاه، شلوغ پلوغه. غذام رو می‌گیرم و می‌آم سر میزی که دوستم برامون جا گرفته، می‌شینم. سینی غذا رو روی میز نذاشته به دوستم می‌گم امروز تینا رو دیدی؟ می‌پرسه تینا؟ می‌گم اون همکلاسی ویتنامی‌ام. انقدر خوشگل و بانمک شده... می‌گه بهش گفتی؟ می‌گم نه! می‌گه کاش می‌گفتی. حتماً خوشحال می‌شد. یه آن فکر می‌کنم راست می‌گه. چرا به فکر خودم نرسید؟

دوم- توی مک‌دونالد نشستیم دور هم. از نصفه‌شب گذشته. سیب‌زمینی‌ سرخ‌کرده‌ها رو ریختیم توی سینی و همه داریم می‌‌خوریم و چرت و پرت می‌گیم. داره خوش می‌گذره. یکی یه چرندی می‌گه و همه قاه قاه می‌زنن زیر خنده. بلند و پرحجم. منم خنده‌ام گرفته اما فقط لبخند می‌زنم. دوستم شاکی می‌شه و بهم می‌گه اَه! بابا انقدر این عضلات صورتت رو منقبض نکن. راحت بخند لعنتی! این جا هیشکی بهت نمی‌گه چرا می‌خندی، هیشکی نمی‌گه چرا بلند می‌خندی... هیچی نمی‌گم اما حرفش تو ذهنم می‌مونه.

سوم- وارد استارباکس که می‌شیم هنوز خلوته. سفارش می‌دیم و می‌آییم تا یه گوشه دنج پیدا کنیم و دور هم باشیم. سرِ حوصله نوشیدنی‌هامون رو می‌خوریم و گپ می‌زنیم. داره شلوغ می‌شه، کم‌کم واسه تازه‌واردین جای نشستن نیست. به بچه‌ها می‌گم بیاین تا اینا ما رو بیرون نکردن، خودمون محترمانه بریم بیرون. با یه هووووووم کشدار جوابم رو می‌دن و هیشکی تکون نمی‌خوره. سرشون گرمه به اینترنت‌بازی، دارم دِل دِل می‌کنم که کسی چیزی بهمون نگه. هیچ کس حرفی نمی‌زنه، حتی نگاه معناداری هم نیست. لپ‌تاپ رو روشن می‌کنم و تا همیشه یادم می‌ره که نگران بودم.

"برای دوستی که لحظه‌های سادگی رو با هم زندگی کردیم!"

مکث


زمان هرگز متوقف نمی‌شه.

گاهی وقتا لازمه که هیچ کاری نکنیم جز این که لحظه‌ای درنگ کنیم،

بنشینیم،

گوش بدیم،

تماشا کنیم،

نفس عمیقی بکشیم،

همۀ حجم زندگی رو احساس کنیم،

رویا ببافیم   و

لبخند بزنیم...