خُرده توضیح روشنگرانه
سلام به روی ماه همه تون.
خواستم که جواب کامنت های پست قبلی رو زیر خود کامنت ها بدم، اما دیدم خودش می شه یه پست گردن کلفت.این شد که ترجیح دادم این جا جواب بدم.
۱.وجدان من! تو شاید بهتر از همه بدونی که من مدیون این مارمولک آبادم. تو
حتما می دونی که من آرومم این روزا به لطف صاحبان همین غذاهای بدمزه و
پنیرهای بی مزه. می دونی که دل تنگ می شم برای اون دوست مالاییم که دنبال
کار داره برمی گرده شهر خودش اما مدت هاست که دیگه دلتنگ خیلی از دوستای
بی معرفت ایرانیم نمی شم، که حالا مطمئنم دوستی و دوست داشتن بهانه نمی
خواد، معامله نیست که تمام وقت به سود و زیانش فکر کنی که نه دوست
آفریقاییم به منفعتش فکر می کنه وقت هدیه دادن دوستیش به من و نه دوست کم
حرف مالاییم به ضرری که ممکنه متوجه اش بشه... چه عجیب که دوستی های
قبلیم، خیلی هاشون با ملاحظه شکل گرفتن بیشتر وقتا که زیاد شکل دوستی
نبودن در نتیجه.
بهانه نمی گیرم وجدان عزیز... لذت می برم از شوخی کردن با همه زندگی این روزهام.این وسطا شاید تصویر واقعی ای هم از مالزی بتونم بدم به دیگرانی که دوست دارن راجع به این جا بیشتر بدونن و البته اصراری هم ندارم که ریزبین باشم در این مورد که هیچ رسالتی به عهده من نیست... با همه چیزایی که می نویسم، من مالزی رو دوست دارم، چون بیش از هر چیزی بهم آرامش داده. آرامشی که متاسفانه تو مملکت خودم بهم داده نشد. از ساده ترین خواسته ها و حقوقی که هر شهروندی باید داشته باشه، محروم بودیم این همه سالیان دراز و شاید دیگه داشت یادمون می رفت که حق و حقوقی داریم برای زندگی.
۲. جواب کامنت بعدی خیلی کوتاهه. دوست عزیزم و همه دوستانی که توقع راهنمایی دارن برای انتخاب رشته، دانشگاه یا مهاجرت به مالزی، با شرمندگی فراوان باید بگم من اطلاعات چندانی درباره دانشگاه های مالزی و رشته هایی که ارائه می دن و قوانین مهاجرت ندارم. یه ذره سخته که آدم در مورد همه دانشگاه ها و همه رشته ها اطلاعات داشته باشه. متاسفانه در تخصص و توانایی من نیست. شاید اگر رشته تحصیلی تون به رشته من نزدیک بود،می تونستم دست کم نظری بدم، اما حالا فقط می تونم بگم شرمنده ام. تنها کاری که از دستم بر می آد اینه که بهتون پیشنهاد کنم سری بزنین به لینک دوستان دیگری که در مالزی مشغول تحصیل هستن، بعضی از اونا خیلی جدی و پی گیر در وبلاگ هاشون اطلاعاتی در مورد شرایط تحصیل در مالزی و دانشگاه های اون و حتی مهاجرت می نویسن. موفق باشید.
۲. نازی نازنین، متاسفم که فراموش کردم جواب سوال شما رو بدم... اگر مدام سر می زنی به این جا- که بابت این توجه و لطفت کلی ممنونم ازت- حتما می دونی که دیر به دیر می اومدم این طرفی... بگذریم.
در مورد زندگی تو یه کشور جدید، من غیر از مالزی تجربه دیگری ندارم بنابراین هر چه خواهم نوشت صرفا مربوط به همین تجربه منحصر به فرد می شه.مالزی،اروپا نیست. سرزمین آرزوها هم نیست. تصور این که فکر کنیم این جا می تونه سرزمین موعود باشه، کمی خلاف واقع هست.اما تمرین خوبیه برای زندگانی کردن و نه زنده مانی که همون روشیه که ما در سرزمین خودمون هر روز داریم تمرینش می کنیم.
اول از همه که فکر نمی کنم شرایط زندگی فرق چندانی برای دخترها یا پسرها داشته باشه. چه قرار باشه تو خوابگاه زندگی کنی، چه قرار باشه آپارتمانی اجاره کنی به تنهایی یا با دوستان. چیزی که می تونه تاثیرگذار باشه، به اعتقاد من البته، اینه که تا چه اندازه تجربه مستقل بودن داشته ای. منظورم این نیست که حتما جدای از خانواده زندگی کرده باشی. اون چیزی که مهمه اینه که چقدر از عهده کارای خودت بر می آی و تا چه اندازه می تونی مسئولیت همه زندگی خودت رو قبول کنی. این جا دیگه مادری نیست که خونه و اتاق و غذا رو برات آماده کنه، خانواده ای نیست که برای فلان کار اداری همراهیت کنه. و از دوستان جدیدی که پیدا خواهی کرد هم نمی تونی توقع همراهی و کمک داشته باشی، اگرچه که حتما همراهیت خواهند کرد.
تا این جا که به تجربه شخصی من مربوط می شه، مالزی کشور امنی است. البته همه جای دنیا کمابیش اتفاقات ناخوشایندی می افته و این اجتناب ناپذیره. تنهایی و مجرد بودن، هیچ مشکل و مزاحمتی رو برات به همراه نخواهد داشت. البته ناگفته نمونه که بعضی ها اساسا دنبال مشکل و مزاحمت می گردن و با رفتار خودشون شرایطش رو مهیا می کنن انگار. من در مورد اون دسته از آدم ها حرف نمی زنم.
آدم ها این جا اغلب خوش رو و آروم هستن. بعد از حدود ۷ ماه، ما هنوز صدای بلندی که شکل بحث و جدل یا دعوا باشه جایی نشنیدیم. یه جور خوشایندی همه چی آرومه.
البته، خیلی ها هم با مزاج شون سازگار نیست. نمی دونم دقیقا مشکل شون چیه اما خیلی ها می آن، مدتی می مونن و بعد احساس می کنن که توقع شون چیز دیگری بوده و یا خسته می شن از تنهایی - که گاهی واقعا سخت می شه تحملش، اگرچه کم اتقاق می افته- یا هر دلیل دیگری و برمی گردن ایران. با این همه دخترها و پسرهای زیادی دارن این جا درس می خونن که از هفده هجده ساله هستن به بالا.
من به یک قاعده کلی معتقدم و اون اینه که شادی و خوشحالی و رضایت و آسودگی، بیشتر از این که به شرایط بیرونی وابسته باشه، به شرایط درونی آدما مربوطه.
امیدوارم تا حدودی جواب سوالت رو داده باشم. البته معمولا به سوالات شخصی جواب نمی دم که اصلا قرار هم نبوده وبلاگی داشته باشم برای مشاوره دادن، چون در اون حد و حدود نمی بینم خودم رو، اما احساس کردم این یکی بحث کلی ای است که مضمونش برای خودم هم جالبه.
خب، می بینم که حسابی پرچونه گی کردم. پس فی الفور خدانگهدار تا بعد.