نه این که نخواستم آپ کنم یا این که تنبلی کردم... چند باری آمدم این طرف ها اما فرصت درست و حسابی برای نوشتن پیش نیامد... جای همه اهالی دور از وطن خالی، تو فرصت محدود تعطیلات بین ترمی، مادر و خواهرم اومده بودن پیشم و حسابی سرم با اونا گرم شده بود... با چنین دلیل محکمی، امیدوارم کمی کم تر از دستم عصبانی باشین...

و اما کلی اتفاقای جالب دارم که شاید بعضی ها که قدیمی تر هستن و باتجربه تر، خیلی وقت پیش همه این تجربه ها رو کهنه کرده باشن... اما خب برای من که تازه بودن و جذاب.

اولیش تجربه هیجان انگیز تماشای فیلم بود در سینمای سه بعدی... فیلمی مستند در مورد کوسه ها. عینک مخصوص رو که به چشم زدیم، فیلم که شروع شد، کوسه ها که راهی شدن وسط سالن سینما، اولین تجربه این چنینی من شکل گرفت... و انقدر واقعی که وقتی کوسه توی چشمام نگاه می کرد- یعنی من و ما فکر می کردیم که داره نگاه می کنه- ناخودآگاه فرو می رفتم توی صندلیم، شاید از دسترسش دور بشم... شاید منو نبینه!!! وقتی موج موج ماهی های ریزه میزه هجوم می آوردن طرفمون، خود به خود دستم رو تکون می دادم که تو صورتم نخورن...!! خنده داره اما خیلی دوستش داشتم... چند روز پیش هم یه فیلم کارتونی رو تو همون سینما دیدم، خیلی خوب بود اما اون قدر که اون یکی سه بعدی بود، این یکی نبود!

دومین تجربه جالبم هم مربوط می شه به جشن کریسمس. این هم اولین بود. اولین باری که من کریسمس رو از نزدیک دیدم. شاید مالزی برای لمس جشن کریسمس خیلی انتخاب مناسبی نباشه، اما اتفاقاتی که افتاد برام بانمک بود. به قول دوستی، شاید انقدر که این جا کریسمس مهم بود، تو ناف لندن نبود.

شب کریسمس با همین دوست همیشه در حال خمیازه ( سوءتفاهم نشه، هیچ اعتیادی در بین نیست، اما این دوست مهربان، اساسا خسته به دنیا اومده... با مقادیر متنابهی کمبود خواب همیشگی! ) رفتیم برای کشف و شهود در باب مراسم جشن کریسمس در مالزی. هیچ هم خبر نداشتیم که کجا قراره چه اتفاقی بیفته. اما از اون جا که ما ملت قضا و قدریم، سرنوشت مقرر کرد که خیلی بی خود و بی جهت، محل جشن رو پیدا کنیم. ما ناگهان در نقطه ای از کوالالامپور به نام بوکیت بین تانگ فرود آمدیم!!! و غلغله ای بود تو این خیابون. اصلا کل خیابون بسته شده بود تا اون شب مردم خوش بگذرونن بدون این که همه خیابونا با ترافیک وحشتناکی تعطیل بشه. همه جا اوضاع عادی بود، غیر از بوکیت بین تانگ. از مونوریل که پیاده شدیم، موج جمعیت با کلاه های سفید و قرمز، با اسپری برف، با بوق، با اصوات جیغ و داد و فریاد همه از ته دل، از فرط خوشحالی،اومدن استقبال مون...نه استقبال ما، که برای خوشامدگویی به هر تازه واردی که پا به خیابون می ذاشت. باید از برف سفید می شدی، باید در شادی این جمع شریک می شدی، باید سال نو رو جشن می گرفتی... و هیچ کس غریبه نبود تو جمع بی نهایت این آدم های شاد...

این مدت یه تجربه دوست داشتنی دیگه هم داشتم. اون هم چند باری فیلم دیدن تو سینماهای این دور و بر بود. آدم حسرت می خوره که چنین لذت پیش پا افتاده ای رو تو شهر خودش نمی تونه داشته باشه.

همه چیز خوب بود... سالن انتظار سینما، راهروی ورودی سالن سینما، خود سالن سینما، فقط در یک مورد فیلمش خیلی مزخرف بود... یک جیمز باند نچسب و حوصله سر بر.در عوض Happy Feet رو هم دیدیم که فوق العاده بود... آخه یک شخصیت کارتونی تا چه اندازه می تونه دوست داشتنی باشه؟ اگر اهل کارتون دیدن هستین حتما این یکی رو ببینین. البته دیدن فیلم کارتونی توی سینما هم کلی مزه داد. فیلم دیگه ای هم که دیدم و به دلایل دیگری دوستش داشتم Departed بود که جک نیکلسون و لئوناردو دی کاپریو توش بازی می کردن... این یکی کمی شخصی تره، زیاد راجع بهش نمی نویسم. در هر حال دیدن فیلم توی سینمای خوب هم زمان با همه دنیا، یه جورایی عجیبه واسه من ندید بدید!

فعلا تا این جای ماجرا رو داشته باشین تا دوباره برگردم و بقیه داستان ها رو بنویسم.

ضمنا از همه اونایی که بهم سر می زنن و یادآوری می کنن که باید آپ کنم کلی ممنونم و از روی همه شون هم کلی شرمنده. امیدوارم بتونم زود به زودتر وبلاگ رو به روز کنم.

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

پیوست: برای تجربه کردن این سینمای سه بعدی، باید تشریف ببرین kl، و اگر از مونوریل استفاده می کنین، ایستگاه IMBI پیاده شین، نزول اجلال بفرمایین داخل مرکز خرید Times Square، طبقه دهم. سینما از ساعت 10 صبح تا 10 شب پذیرای شماست. مبلغ بلیتش هم برای بزرگسالان 15 رینگیت است. خوش بگذره!